عبد الرضا سالار بهزادى
250
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
زين العابدين خان سرتيپ سردار بلوچستان كه از به دو عمر در مراسم جانفشانى و حفظ شرايط فدويت و دولتخواهى فروگذار و كوتاهى نكرده و تقلّد انجام مهام و رشتهء انتظام سرحدات بلوچستان به نحو اتم و اكمل نموده است ، به توسط اين چاكر درگاه آسمان جاه در خاكپاى فلكفرساى مبارك اعليحضرت قدر قدرت اقدس همايون شاهنشاهى ارواحنا فداه معروض و مكشوف و استدعاى اعطاى لقبى ممتاز كه اسباب افتخار و اعزاز او باشد در حقش نموديم و ايجابا لمسؤلى فرمان قضا جريان مبارك صادر و شخص مشار اليه مشمول عنايات و اعطاف 171 ملوكانه گرديده و به لقب جليل اسعد الدوله مفتخر و سرافراز آمده است كه با كمال مباهات بيشتر از پيشتر به وظايف چاكرى و خدمتگذارى بپردازد و بر مدارج اعتبارات و ترقيات خود بيفزايد ، عليهذا به موجب فرمان قدر توأمان مبارك بايد سرتيپ مشار اليه را ملقب به اين لقب دانسته او را به خطاب اسعد الدوله مخاطب سازند و لوازم احترام اين لقب بزرگ را منظور دارند . فى شهر صفر المظفر قوى ئيل 1313 » . پشت كاغذ نقش مهر « سالار لشگر فرمانفرما » ، نقش مهر « ميرزا آقا الحسينى » ، نقش مهر « نصيرديوان » ، و نقش مهر « بهجت الملك » و عبارت امضاء مانند « ملاحظه شد » 48 نامهء جالبى است از شخصى به نام « خيرمحمد جمعدار » كه از كراچى به اسعد الدوله نوشته است . نامه درون پاكتى است كه روى آن نقش مهر « 1308 خيرمحمد جمعدار » به چشم مىخورد و پشت پاكت عنوان گيرندهء نامه چنين نوشته شده است : « به قلعهء ناصريه 172 به شرف مطالعهء جناب آقاى متمت 173 سلطان زين العابدين خان حسد دولت دام شوكته . . . [ انتهاى عنوان پاكت پاره شده است ] 8942 از كراچى » . متن نامه كه در ظهر آن سجع مهر « خيرمحمد جمعدار » ديده مىشود عينا به شرح زير است : « حضور فيض گنجور لامع النور صاحب نعمت درياى رحمت ابر كرامت جناب متمت السلطان [ معتمد السلطان ] زين العابدين خان حسد دولت دام اقباله و شوكته و دولته - بعد از ادايى ادب تسليمات و بندگيات واضح رأيى نافذ الجملهيى جناب عالى باد كه جريان حالات اينجايى مع الخير مىباشد و اين بنده حقير على الدوام به درگاه قادر سبحان داعى كه اين دولت و شوكت جنابعالى برقرار باشد ، و من حقير اصل ساكن ملك قصر قند و نعمت پروردهء آن دولت عالى مىباشم 174 و در ايام طفوليت از تقدير الهى درين ولايت آمدم و سكونت اين ولايت نمودم و در سركار انگريز 175 ملازم شدم ، حال آنكه جمعدار مىباشم 176 اما از دل و جان خود را غلام و دعاگو آن دولت عالى تصور مىنمايم . و در زمانهء ماضى سه چهار نفر آدمان از آن جناب عالى درين ملك تشريف آوردند ، اين حقير آنها را حفاظت كرد و خدمت ايشان را بجاه نمود و درين وقت نيز خدمتگار آن دولت مىباشم ، هرحكم كه جانب آن عالى بود بالراس و العين بجاه خواهم نمود . و اما اميدوارم كه جناب عالى از رويى مرحمت و بندهنوازى اين